|
در من دختر جوانی غرق شده است و از درون من زنی پیر هر روز همچون ماهی هولناکی به سوی او خیز بر می دارد.عجوزه ی زشت گمکرده اش را از من می طلبد حالم از دیدن قیافه ی زشت و وقیح اش بهم می خورد...روزها ماهها و سالها از پی هم میگذرند عجوزه ی پیر همچونان هر روز همراه من است بوی تعفنش بد جوری آزارم می دهد اما نیاز موهومی به همدمی با او در من شکل میگیرد. به همه چیز ...قیافه ی نفرت بر انگیزش بوی تعفن نگاه غضبناک و حتی تک تک سلولهای خشکیده ی بدنش خو گرفته ام...در این بدن مچاله شده دیگر عجوزه را نمی بینم در چشمان غضب آلودش دو چشم روشن و زیبا می بینم بوی تعفنش برایم به عطر آشنای گم کرده ای دیرین می ماند در تماس با پوست زمخت و چروکیده ی عجوزه گرما و لطافت پوست او را احساس می کنم. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 16:36 توسط ناهید
|
| ||||||