من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم درد آلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابانهای سرد شب
جفت ها پیوسته با تردید
یکدیگر را ترک می گویند
در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدائی نیست
من پشیمان نیستم
قلب من گوئی در آنسوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
خ د ا ح ا ف ظ
یک جهنم زیرکانه بهتر است از یک بهشت احمقانه
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 17:10 توسط ناهید
در انتظار چیستی؟!
اینچا هنوز تاریکیست.
تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبختی خواهی نگریست
در حالیکه دریچه مسدود است...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 21:11 توسط ناهید
زندگی به مرگ گفت:چرا آمدن تو رفتن من است؟چرا خنده ی تو گریه ی من است؟مرگ حرفی نزد!!!
زندگی دوباره گفت:من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه،من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی،مرگ ساکت بود زندگی گفت:رابطه ی من و تو چه احمقانه است!!!زنده کجا؟گور کجا؟دخمه کجا؟ نور کجا؟غصه کجا؟سورکجا؟اما مرگ تنها گوش میداد زندگی فریاد زد:دیوانه لا اقل بگو چرا محکوم به مرگم؟و مرگ آرام گفت:تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده ای.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 0:18 توسط ناهید