در جنگی برابر ثمره ی قرن ها کودکی را در آنی باختم و چشمانم را به جرم معصومیتی کودکانه به دار تنهایی اویختم تا همگان عبرت گیرند .
بوی تند نفس های گرم آزارم می دهد و از سردی نگاهی که وجودم را سوزاند به آتشی استخوان سوز پناه می برم می گویند آتش مقدس وپاک کننده است شاید دوباره معصومیتی متولد شد و آینه که تصور مجسم حماقت هایم است دیگر به من نیشخند نزند .
آخرین جرعه ی شور بختی را روی آتش می ریزم شاید شعله ورتر شود عروسک چوبی کودکی ام را در آتش می اندازم چشم های معصومش با شرارتی پلید در آتش می درخشند التماسم نمی کند گویا تن چوبی اش هیچ ارزشی برای چادر خیمه شب بازی قایل نیست .
لبخند ترسناکی می زند بد جوری نگاهم می کند در دلم چیزی فرو می میرد
عجیبه عروسک اصلا آتیش نمی گیره همین جوری می خنده ... می خنده ...
بلند و بلندتر از صدای خنده هاش کر میشم ...
آتیش خاموش شده عروسک سالم سالمه ...کنار آتیش فقط یه اسکلت استخوانی باقی مونده ...پس من کجام؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 1:7 توسط ناهید
من بازنده ی بازی ای شدم که خودم هم بازیگرش و هم داورش بودم
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 4:5 توسط ناهید
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 21:21 توسط ناهید