تبليغاتX
طلسم تنهایی

طلسم تنهایی

هیس

حرفی نزن صدایی نیست..این سکوت تیره را نشکن....فقط بوی مرگ است و بس.

سمفونی مردگان با تمام برفها و سرماهایش تمام شد و تو نیز....

خیلی وقت است نقطه گذاشته ام پایان بودنم

-جنون برای زندگی کافیست نفرت عنصری برای تکامل هر چیز بی اثری است که شاید اصلا" لازم به ذکر نباشد

یکی طعنه ای دردناک به من می زند:

شبیه هیچ شده ای

اری من خیلی وقت است تمام شده ام...خیلی وقت پیش

بخشش مرا برای بی صدا مردنم پذیرا باش

تصویری برای پروازت نبود ... بی تصویر و با بی تصوری پرواز کن... با من بیا...

صدایی از قعر زمین مرا می خواند ...باید رفت...باید صدا را شنید

اری من مرده ام...

 با تمام وجودم تو را می خوانم...با من بیا...

 

و در زمان مرگ دستم را به نشان خداحافظی تکان می دادم...خوشا به غیرتتان... اگر داشتید

فقط بوی مرگ میدهم...بوی مردن در چنگال بی رحم زندگی...هنوز هیچ سگی صدای نفس کشیدنم را حس نکرده.... به ادم ها اعتمادی نیست

کمی تامل کن    ساده نگذر

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 15:11 توسط ناهید


چقدر سخته وسط یه میدون جنگ تنها و بی پناه باشی و هیچ اسلحه ای هم برای دفاع از خودت نداشته باشی همه بهت حمله کنن وزخمی بشی حالا باید چی کار کنی ؟ دست خالی بجنگی یا تسلیم بشی در حالیکه نه یارای جنگیدن داری و نه تحمل اسارت 

شاید هم باید منتظر یه امداد غیبی باشی که توهمی بیش نیست

ای خدا به این بچه یتیم رحم کن

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 11:50 توسط ناهید


ما اتفاقی دنیا میایم اتفاقی عاشق میشیم اتفاقی همدیگه رو له می کنیم اتفاقی مثل یک ته مونده ی سیگار همدیگه رو لگد مال می کنیم اتفاقی همدیگه رو می شکونیم اتفاقی به همدیگه تهمت می زنیم اتفاقی همدیگه رو می بینیم اتفاقی همدیگه رو نمی بینیم اتفاقی دروغ می گیم اتفاقی راست می گیم اتفاقی مریض می شیم اتفاقی سر مسیر هم سبز می شیم اتفاقی از چراغ قرمز رد میشیم اتفاقی خیلی اتفاقی تیشه به ریشه ی هم می زنیم خیلی اتفاقی برای هم خاطره میشیم و ..... اتفاقی همدیگه رو تنها می ذاریم می بینی؟!؟! چقدر اتفاقی زندگی می کنیم!  

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 12:5 توسط ناهید


شبی نگه کردم و دیدم هیچ ندارم جزمشتی خاطره و حرف به ظاهر پوچ دلی شکسته و خمی در قامت تلی آرزو گیج و مبهوت  درد پوچی وجودم را شکست آخرش نفهمیدم معنی دنیا

زندگی روحم راشکست.دل به دریا می زنم ومی شوم بتی پست به دنبال چه می گردم آیا امیدی هست؟

زمین و زمان واژه ها دروغین همه گرگند در لباس گوسفندی دروغین من هم گرگی می شوم تا نفهمم  دگر هیچ .

دنیا  زند گی  مرگ 

عشقی بود آن هم هیچ

دلخوشم به فریاد های تکراری سر خودرا شیره می مالم عجب غوغایی!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 11:49 توسط ناهید


 سرنوشت سه دفه بهت دروغ می گه:اولین بار وقتی به دنیات می یاره  دومین بار وقتی عاشقت میکنه وسومین بارهم زندگیت رو ازت  می گیره تا بفهمی همش خواب بود وبس.

برگ های خسته از درخت می ريزند؛ پاييز تنها بهانه ايست...

من دگر نخواهم ناليد... قرنها ناليدن بس است... می خواهم فرياد بزنم...! اگر نتوانستم سكوت ميكنم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 11:30 توسط ناهید


من نیستم تا بدانم کیستم
من می روم تا بدانم چیستم
هیچم انگار پوچم انگار
اصل می خواهم
وصل می خواهم
شاید در این راه
من
شوم رسوا
یا شوم پیدا
شاید که این ره رود به دریا
یا که کویری تشنه از فراق آب و تا قیامت اسیر در چنگال شنها
یا زمینی یخ بسته و لرزان از سرما
یا که بی راهه ای تا ابد به ناکجاها
هیچ کس نمی داند
هیچ کس نمی فهمد
عاقبت من به کجا رفتم
شاید که رفتم من تابه نزدیک خدا بالا

آری اصل من این بود
وصل من این بود
تا ابد من با خدا تنها

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 10:58 توسط ناهید


ساکت و تنها

چون کتابی درمسیر باد

می خورد هردم ورق اما

هیچکس او را نمی خواند

برگها را می دهد بر باد

می رود از یاد

هیچ چیز از او نمی ماند

بادبان کشتی او در مسیر باد

مقصدش هر کجا که بادا باد

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 4:17 توسط ناهید


+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 2:53 توسط ناهید


ای کاش ثانیه ها از حرکت باز بایستندوتوقف پایان پلیدیها باشد پس به دنیا بگویید بایستد

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 2:2 توسط ناهید


 

رخسار زرد زردتر و جسم تکیده تکیده تر وروح ناآرام ناآرام ترمی شود پایانی نیست وهمچنان ادامه دارد....

ادامه دارد صدای سوزه ی گرگان و واق واق سگان وحشی ودر این میان چه خوش است صدای پر مرغان اساطیر در باد

چه خوش است حس تنفر و درمقابل چه آزار دهنده است حس دوست داشتن کاش می توانستی تنفر را ایجاد کنی افسوس...

حس تنفر:زیبا و محال است

پرم از تهی ...زندگی توهم محض است. کاش می توانستم دنیا را به پایان برسانم ویا لااقل خودم را به پایان برسانم تحمل این امتحان وشکست از این امتحان را ندارم می روم آخر تحمل چاره نیست می زنم دل را به دریایی دگر

عجب هوای خوبیه معتدل و بهاری کاش انسان ها هم بهاری بودن

کاش خدا به همه ی انسان ها در حد اعتدال همه چیز می داد فقط در حد اعتدال

کاش دنیا هم بهاری بود ...

خدایا دل به انتها رساندن خود را ندارم تو مرا به انتها برسان تا بدانم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 2:1 توسط ناهید |


+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 2:0 توسط ناهید


+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 15:11 توسط ناهید


وچه زود همه چیز تمام شد وداشته های نداشته بر باد رفت و باز هم چه سخت است درآغاز راه به پایان رسیدن.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 15:1 توسط ناهید


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

خرداد 1387

دی 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385



پیوندها

برج زهرمار
چیزی شبیه زندگی
امشب اشکی میریزد
صدای تنهایی
به ارامی گذر کردن
خاکستر خیال
حکم لازم
مترسک فیلسوف
دلتنگی من
جاماز
دستمال کاغذی
من بعد مرگم زندم هنوز
تخته سیاه
یک نفر شورشی
مرگ شیک
طناب دار
ناتور دشت
خرمگس خرفت و غیره
خداحافظ رفیق


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS