|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 16:14 توسط ناهید
حس عجیبی دارم احساس می کنم یکی مدام داره تو گوشم نجوا می کنه به آینده ی تباهت بی خودی امیدوار نباش حرفاش مثل پتک داره به دیوارای مغزم برخورد میکنه وافکار مو زخمی می کنه آخه چرا این ندا ولم نمی کنه من این حسو از کودکیم داشتم هیچوقت به آینده ی تباهم امیدوار نبودم ونیستم بازم دست ا ز سرم بر نمی داره احساس پوچی میکنم احساس میکنم وجود دارم وندارم من هیچی نیستم یعنی هیچ هستم بین این دنیای خیالی و دنیای واقعی معلقم خسته شدم این سر گردانی تا کجا ادامه داره؟بسه ... یه عمر حسرت داشته های دیگران رو خوردن بسه آره دیگه حسرت هیچی رو نمی خورم نه پول نه شهرت نه زیبایی نه محبت کسی رو و هر چیز دیگه هیچ چیز ارزش حسرت خوردن نداشت و نداره می خام چی کار لابد با خودم به گور ببرم گور بابای همشون من خستم خسته از دروغای رنگارنگی که موجوداتی پلید که اسم خودشون رو انسان گذاشتن تحویلم می دن خسته از دنیا نمی دونم کی به مقصد می رسم اما دعا میکنم کاش همین الان به مقصد می رسیدم هر روز جزئی از وجودم نابود میشه اما چرا متلاشی نمی شم ...چرا؟دوست دارم از این دنیای خیالی هم برم تو این دنیا هم مثل دنیای واقعی دارم زجر می کشم این دنیا هم مثل دنیای واقعی پر ازمکر و فریبه خسته و نابود شدم دوست دارم برم یه جای دور.. . دور دور ...جایی که هیچکس نباشه من باشم و طلسم تنهایی جایی که خلا مطلق باشه جایی که دیگه هیچ موجودی وجود نداشته باشه تا روی افکار زخمیم نمک بپاشه جایی که من باشم فقط من (من انسان به ظاهر سگ) جایی که هیچ حیوان به ظاهر انسانی نتواند نقشش رو خوب بازی بکنه چشام خیلی درد میکنه به زور بازشون نگه داشتم ای کاش می تونستم چشامو برای هیشه به روی همه چی ببندم ای کاش زمان به عقب برمی گشت امانه حتی اگه زمان به عقب برمی گشت بازم من آدم بشو نبودم وای کاش کاش های من تمامی می داشت ...... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 17:57 توسط ناهید
شاید من بهترین نباشم
شاید باهوش ترین و زیرک ترین نباشم ممکن است که سریع ترین و قوی ترین نباشم اما کاری هست که می توانم آن را بهتر از هر کس انجام دهم وآن هنر خود بودن است + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 16:35 توسط ناهید
در انتظار بهار که نامی بیش نیست؟! بگذار برف ببارد وباران های ناگاه. ما را قلبی بهاری بس است در این سرمای جانکاه!!! روی طنابی که یک سرش در دست تو بود بند بازی میکردم دریافتم که همیشه در عشق ... مساله اعتماد بوده است میان چشم های بسته ی من ودست های لرزان تو!!! که به پیروزی اش امیدی نیست صادقانه بگو بر سر چه شرط می بندی ؟ برگ لرزید فتاد سنگ پرسید چرا بوسه زدی بر دل خاک ؟ ابر بارید و گفت : هیچ مگو برگ خیس اندوه من است پناه می بریم بر سنگ ها دیوارها نقاب ها وفراموش می کنیم ازهمین باد است پرواز بی نظیر عقاب ها!!! + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 16:34 توسط ناهید
من شکایت دارم از روزی که به دنیا آمدم
بی خبر بی میل خود تنها به این جا آمدم بی خبر زندانی دنیا شدم آخر چرا؟ من مگر گفتم خدا میخواهم این ویرانه را؟ + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 16:30 توسط ناهید
کاش می توانستم بگویم چقدر دلتنگ لحظاتی هستم که ساده از آن گذشتم !زندگی در حالی سپری می شود که من نمی دانم آیا فردایی هست یا نه؟ ومن به این امید زنده ام که یک روز به مرگ برسم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 15:31 توسط ناهید
گاه باور های قدیم فرصت های تازه را از ما دریغ می کنند خودت را رها کن می شود سقوط به اوج را تجربه کرد
خیلی ها معنای امید را از زمین های نا کجا آباد آموختند چشم به آسمان ندوز قرار نیست اتفاق های بزرگ ... همیشه از آن جا شروع شود + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 15:9 توسط ناهید |
درخت پیر و تنهای حیات خلوت با تمام وجود دوستت دارم چند سال از من کوچکتری گمونم ۶ سال آره اون روزی که نهال بودی و به همراه چند تا نهال دیگه سعید کاشتت رو یادته چه روز خوبی بود اون روز سعید اسمشو روت حک کرد زخمی شدی و درد کشیدی ولی ارزششو داشت چون به اسم سعید سند خوردی چقدر کودکانه گریستم تا اسم منو هم کنار اسم خودش حک کرد وتو بازهم درد کشیدی هر سال که میگذشت من و سعید رو اسممونو محکم کاری می کردیم و تو رو زخمی میکردیم تا هیچوقت از خاطرت پاک نشیم چه سالهای خوبی بود همه نهال ها خشکیدن و نابود شدن ولی تو موندی تنهای تنها تو موندی چون اسم من و سعید روت حک شده بود موندی تا افسانه ی من و سعید رو زنده نگه داری امروز بعد از چند سال اومدم پیشت ؟نمی دونم گمونم چهار ساله آره چهار ساله که فراموشت کردیم دیگه اسممونو روت حک نکردیم امروز که اومدم دیدم اسممون نیست پاک شدیم و از خاطرت رفتیم آره می دونم من و سعید نابود شدیم هر دو تامون اسممون از صفحه ی روزگار پاک شده ... من و سعید نا مردی کردیم و فراموشت کردیم وتو هم ما رو فراموش کردی مادر حقیقت خودمونو هم فراموش کردیم اما من سعی می کنم به یاد روزای بچگی که پاتوقمون این حیات و زیر سایه ی تو بود فراموشت نکنم می دونم دیگه دوسمون نداره سعید رو می گم اما نباید دلخور بشیم چون دیگه وقت نداره که دوسمون داشته باشه سر گرم بد بختی ودر حقیقت عشق یک طرفشه من و تو رو تنها گذاشت و رفت ولی ما هنوز دوسش داریم مگه نه؟ چقدر پوست کلفت شدی رفیق ایام کودکی نمی تونم اسممو روت حک کنم آره ما نابود شدیم و دیگه بازگشتی نداریم افسانه من و سعید تموم شده اما از قلبم هیچوقت بیرون نمی ری داداشی ...شک نکن...چون تو تنها کسی بودی که تو خونه بهم می گفتی ناهید جون وبا محبت صدام میکردی الان چهار ساله که جونش رو حذف کردی چرا؟ براستی که از دل رود هر آنکه از دیده رود حیات خلوت ما حقیقتا خلوت شده ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 21:21 توسط ناهید
قرار بود یک مدتی چرت و پرت دیگری به چرت و پرتام اضافه نکنم ولی نمی شود حیفم آمد روز به این بزرگی که تازه کشف کردم در زندگانی نکبت بارم دنبال چه بودم را یادداشت نکنم شدم عینهو انسان ها ی نخستین مانند آنها سخن می گویم شما ببخشید
کشف بزرگی بود که بگویم من نه ثروت میخواستم در این زمانه گویا توقع بیجا و آرزوی محالیست که مانند آرزوهای دیگر باید بمیرد خب اشکالی ندارد من این آرزو را نیزمانند آرزوهای دیگر به گور خواهم برد این که کاری ندارد بسیار سهل است اکنون باید بروم و منتظر اجل بنشینم + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 4:55 توسط ناهید
یه مدتی نیستم شاید یه هفته...یه ماه شایدم چند ماه می دونم که دلتون برام تنگ نمی شه اما بدونین من خیلی دلم واستون تنگ می شه اما بلاخره می یام بگذریم گفتن این حرف که به اجبار باید از این دنیای خیالی سفر کنم و برم تو دنیای واقعی خیلی واسم سخت ودر حقیقت مساوی با مرگه اما سرنوشت این جوری رقم خورد وباید یه مدتی باهاش کنار بیام ولی بالاخره یه روز شکستش می دم و بر می گردم تو این دنیایی که بهش تعلق دارم اما نه به این زودی... پس از دوستانی که لینکشون کردم خواهش می کنم یه وقت فکر نکنن دیگه بر نمی گردم اگه احیانن آدرس وبشونو عوض کردن حتما بهم خبرشو بدن یه توقع بیجای دیگه هم ازشون دارم :(نمی گویم فراموشم مکنید اما گاهی به یاد آورید اسیری را که نخواهید رفت از یادش )دوستای خوبم مواظب خودتون باشین ومطمئن باشین به خاطر شما هم که شده یه روز بر می گردم در ضمن اگه حرف و حدیثی باقی مونده من دوشنبه صبح آنم و می تونین بهم پی ام بدین بد جوری بغض کردم بهتره تا اشکم در نیومده برم ...لعنت خدا به این جمعه + نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386 12:49 توسط ناهید
اومده بودن آدمکی رو بسازن که وجودش سرشار از همه ی شادیهای دنیا باشه آدمکی که تعبیر همه آرزوهای آدما باشه آدمکی که خوشبخته خوشبخت باشه اما آدمک مقاومت می کرد نمی خواست روی زمین زندگی کنه اما اونا مجبورش کردن لانیس رو ترک کنه وبه زمین سقوط کنه اولین آدمیزادی که روی زمین دید همه ی غصه های دنیا رو تو وجودش (آدمک)جا گذاشت و آدمک تا آخر عمرش اسیر دست آرزوهای محال شد
آدمک وارث بزرگترین غم های دنیا و تلخ ترین شیرینی های دنیا شد آدمک وارث همه ی آرزوهای بر باد رفته ی آدما شد آخرین امید و آرزوی آدمک بازگشت به لانیس بود ولی وقتی داشت می مرد توی آسمون یه ستاره هم نداشت که اونو به سمت لانیس راهنمایی کنه آدمک همونجا روی زمین کنار آدما دفن شد و آرزوهایش را با خود به گور برد + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 4:50 توسط ناهید
از دیشب تا الان هر کاری می کنم خوابم نمی بره همش تو فکرم با وجود اینکه می دونم همه ی خیالاتم پوچه اما دارم خودمو گول می زنم نمی دونم چرا؟
نمی دونم چرا همیشه با جواب نمی دونم مواجه می شم خودمونیم ولی شب بدی هم نبود الان تقریبا ۴ ساعت فقط دارم یه ترانه ی تکراری رو که به طور عجیبی بهم آرامش می ده گوش می کنم. احساس می کنم به یه نفر نیاز دارم الان پیشم باشه و هذیون هایی رو که می گم گوش کنه اما نه من نمی تونم ونباید تنهاییمو با کسی قسمت کنم اما بد جوری واسه یه نفر دلتنگم .. بهتره برم و همون ترانه ی تکراری رو تا صبح گوش کنم و یه کم گریه کنم به قول ... شاید حالم بدتر شد آخ که چه حالی داره گوش دادن به این ترانه هر چند من فقط قسمت اولشو دوست دارم : من اگه کسی رو داشتم دیگه دربه در نبودم با غم و غربت و اندوه دیگه همسفر نبودم اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمی کردم توی این حصار غربت با غمت سر نمی کردم ..نمی کردم.. کولی شب زده بودم پشت گریه صدات کردم از پس آینه ی اشک تا همیشه نگات کردم مرگه عشق معنای مرگه مسلخ پاییز و برگه قصه عشق و حقیقت قصه ی گل و تگرگه آخه دردم درد تو بود درد دور از من و ما بود شکل تنهایی و غربت سر نوشت آدما بود با چشات دنیارو دیدم حتی من فردا رو دیدم توی قلبه قطره بودم با تو من دریارو دیدم ...دریا رو دیدم کولی شب زده بودم ... + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 4:45 توسط ناهید
دیگر درختها هم ازتماشای رهگذران خسته شده اند.
برگ ها درقرق بعد از ظهر،چرت می زنن وتنها،گهگاه،از هیاهوی گله ی سرگردان بادی،بیدار شده غرغر کنان در جای خود غلتی می خورند و دوباره به خواب می روند من از چار چوب تنگ و منجمد کلاس به خیابان نگاه می کنم که خمیازه کشان در امتداد گرم و همیشگی روز نشسته و پایان کار روزانه را انتظار می کشد وشما منتظرید تا من برگردم و برایتان آسمان هنر را در تنگ بی قواره ی چهار گزینه ی یک تست،قاب بگیرم راستی که چه فاصله ی دور و بیهوده ای ست از آن سوی میز تا این سوی آن ای کاش میز ها را جمع می کردند و ما می نشستیم و سفره ی دلمان را باز می کردیم می خندیدیم و شعر می خوردیم + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 3:24 توسط ناهید |
گاهی آنقدر دلت می گیرد که جز گریستن راهی نداری نه فریاد رسی که کس بی کسیت گردد نه هم نفسی که محرم تنهاییت شود گویی خدا هم به فریاد دل تو نمی رسد!تنهاو غریب به کنجی می نشینی هی اشک می ریزی هی آه می کشی آه چه تماشا دارد آموی دو چشمانت وقتی که دلت طوفانیست!آه چه زیباست نرگسان وحشیت وقتی که عشق را بهانه می کنی وچشم به راهش می نشینی که(تو را من چشم در راهم شبا هنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی)از اعماق سینه ات آهی می کشی خودت می مانی و باران اشکی که بر سینه ی دریاییت می نشیند حس غریبی صدایت می کند (باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی تو جا دارد برداری وبه سمتی بروی که درختان حماسی پیداست)سمت جغرافیایی عشق سمت ابدیت سمت بودن سمت بودن برای سرودن و سرودن برای بودن سمتی که عشق خانه دارد سرودن خانه دارد سرودن خانه دارد وآزادی خانه دارد و به سمتی که (جریان دارد ماه جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازت پیداست) تنها و بی پناه دور از همه کس دور از همه جا.به قاب عکسی که در مقابل دیدگانت نشسته است خیره می شوی نستعلیق واژگانش را هجی می کنی و می خوانی: راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست اورا به چشم پاک توان دید چون هلال ماه هر دیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست به خود می آیی و نرم نرمک پای بر رکاب آن سمند راهوار خویش می گذاری و در پس کوچه های تنهای خویش جولان می دهی می تازی و می تازی تا بدانجایی که حیثیت بوداییت قداست اهوراییت و دم مسیحاییت صدایت می کند. سل المصانع رکبا تهیم فی الفلواتی تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟ شبم به روی تو روز است و دیده ام به تو روشن و ان هجرت سواء عشیتی و غداتی همین که از رفتن می مانی و از خواندن دست می کشی الهام نازنینی از آن سوی طبع لطیفت سرازیر می شود و می گوید: بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب که باغ ها بیدار و بارور گردند بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید به آشیانه ی خونین دوباره برگردند ز خشکسال چه ترسی؟که سد بسی بستند نه در برابر آب که در برابر نور ودر آواز و در برابر شور تو خامشی که بخواند؟ تو می روی که بماند؟ که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟ زمین تهی ست ز رندان همین تویی تنها که عاشقترین نغمه را دوباره بخوانی بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 4:45 توسط ناهید
این انتظار کشنده بود مثل زخم عمیقی که کم کم او را به سوی مرگ پیش می برد.تاکی انتظار او تحمل نداشت می خواست فاصله ی بین ازلیت و ابدیت را در یک چشم بر هم زدن طی کند ولی...غیر ممکن بود . در میان شلوغیه سایه ها خویش را گم کرده بود . نمی ذانست کی وچگونه گم شده بودبه تازگی متوجه شده بود که چیزی کم دارد وقتی با دقت اعماق وجودش را جست و جو کرد فهمید که خودش را گم کرده حال باید چه می کرد ؟کجا را جست و جو می کرد؟ بدون خویش طی کردن این فاصله غیر ممکن بود.
حالا می خوام با این شعر یه کم به خودم امید بدم: زندگی دایره است + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 6:43 توسط ناهید
به زمین زیر پایش وسپس به آسمان می نگریست .فاصله ی عمیقی بین زمین و آسمان احساس می کرد نمی توانست باور کند روزی این فاصله را طی می کند واز زمین به آسمان سیر می کند تا به حال هنگام غروب به آسمان نگاه نکرده بودیک روز هنگام غروب که از پیله ی تنهایی بیرون آمده بوداز تعجب خشکش زد دید مرز زمین و آسمان یکی شده همان لحظه و همانجا احساس کرد دیگر در زمین وجود نداردچقدر آن لحظه برایش زیبا بود .زیبا و دوست داشتنی... + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 3:46 توسط ناهید
امروز هم مثل روزای دیگه تنها و گرفته بودم ولی امروز یه فرق کوچولو داشت امروز آسمون هم به حال من گریه کرد الانم داره گریه می کنه میگم خوب بود همیشه گریه می کرد آخه من گریه ی آسمونو خیلی دوست دارم با گریش حسابی حال می کنم به قول دوستم بگذریم
نمی دونم تودنیای به این بزرگی با این همه آدم یا آدمک های به ظاهر آدم چرا تنهام ؟انگار خدا تنهایی رو با جوهر سیاه تیره بختی روی پیشونی من نوشته دلم می خواد داد بزنم و بگم خدا جون آخه چرا؟چرا؟چرا؟ به چه گناهی محکوم به زندگی تو این دنیا شدم ؟ به کی بگم بابا من اصلا نه دنیا رو می خوام نه زندگیشو نه آدما شو داد می زنم خدا جون چرا....؟چرا...؟چرا....؟ + نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386 22:9 توسط ناهید
از اولش می دونستم امروز هم یه رو پوچتر از دیروزه وفردا هم یه روز پوچ تر از امروز اما چاره ای نیست ما هممون محکومیم به زندگی به کدوم جرم نمی دونم ؟بگذریم بد جوری قاط زدم فردا باید برم پیش مشاور درسیم دوشنبه ی هفته ی پیش که رفتم پیشش و برنامه مو نوشت بهش قول دادم که آدم بشم و برنامه مو انجام بدم ولی تا امروز لای برنامه مو باز نکردم چی کار کنم آخه بد جوری نا امیدم دیگه هیچ امیدی نمونده حالا درسو بی خیال سر قضیه ی دیروز بد جوری عذاب وجدان دارم دوتا دوست خوب دارم که یکی شون بخاطر اخلاق گندم پرید دلم به حال خودم می سوزه خیلی آدم نا لایقی هستم چه قدر بهم خوبی کردنباید اون جوری اذیتش می کردم اونم ازم رم کرد حالا یکی دیگه مونده بهتره اونم اسیر خودم نکنم مردم مسخرم که نیستن بهتره به اون یکی خودم بگم بره و الکی وقتشو صرف یه سگ هار نکنه خیلی سخته اما خدا وکیلی این یکی رو خیلی دوست دارم اصلن دلم نمی یاد که بگم دوستیمون تمومه ولی ظاهرا چاره ای نیست من اسیر طلسم تنهاییم دیگه کاریشم نمی شه کرد هیچوقت ارزش محبت نداشتم حتی مرگم برای من حیفه امروز بدجوری خرابم هیچکسیم نیست باهاش درد دل کنم آخه کی می یاد به حرفای من گوش بده ...
من خستم ...خسته از دقایقی که می گذرد و بازگشتی ندارد از دقیقه های خسته و مرده در بطن زمان ... خسته از بودن و ماندن خسته از این آمدو رفتنها خسته ازخسته شدنها خسته خسته خسته .... + نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 17:22 توسط ناهید
روز پوچی همچون روزان دگر :
یه روزپوچ دیگم شروع شد روزی پوچ تر از روز قبل عین خودم که هر روز پوچ تر میشم بد جوری اعصابم داغونه از ساعت ۳ صبح تا الان داشتم واسه وبم شعر(البته من در آوردی)می نوشتم خداوکیلی شعرای نابیم بودن درست لحظه ی آخرکه می خواستم ثبتشون کنم کامپیوتر خاموش شد و تموم زحماتم مثل خودم بر باد فنا رفتن سرم خیلی درد می کنه اونقدر که دوست دارم بزنمش به دیوار تا بترکه و دیگه هوس درد گرفتن به سرش نزنه. بد جوری داغونم نمی دونم چرا؟دارم چرت و پرت می نویسم بهتره ادامه ندم... + نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 8:28 توسط ناهید
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 7:3 توسط ناهید
وقتی مردم مرا در قبری پنهان نسازید...مثل لکه ننگی که از صفحه ی زمین میزدایید...تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش نداشتم ..وچشمانم تصویری از تمامی احساساتم تبلور سایه روشن های زندگی ام...دستانم ستایشگر نوازشگران وقلبم عصاره ای ازعشق...عریانم نسازید من از هم آغوشی باتن سردخاک می هراسم . اشک هایتان ارزانیتان وناله های بیهوده تان ...خوب می دانم سه باره که خورشید غروب کند من برای همیشه در خاطره هایتان غروب می کنم ...خروارها خاک سرد برای من بسترتان همیشه گرم .
می دانم که خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد تا روزی اندام شما را در آغوش گیرم روزی که دیر نخواهد بود + نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 6:52 توسط ناهید
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 6:5 توسط ناهید
تو ای رنگین کمان هفت رنگم برایم هر نگاهت هست یک رنگ + نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386 2:3 توسط ناهید
در تمام لحظه هایم هیچکس خلوت تنهاییم راحس نکرد آسمان غم گرفته هیچگاه برکه ی طوفانیم راحس نکرد آنکه سامان غزلهایم از اوست بی سر و ساما نیم راحس نکرد + نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386 4:38 توسط ناهید
نمی دونم اسیر کدوم طلسم و نفرینم ؟؟؟ الهی بشکنه گردن اون نامردی رو که طلسمم کرده آخه نالوتی آدم قحطی بود که زورت به ما رسید آدم به این بد شانسی دیگه محاله!!!! بهتره ازاین طلسمه بگذریم که بحث در موردش تا قیامت هم تموم بشو نیست !!! عجب روزگارگندیه اونقدرگند وعجیبه !!!که آدم یهو از تعجب شاخ در می یاره و می شه یه گاو وحشی که دلش می خواد به همه ی کفتارهای زبون نفهم دور و برش شاخ بزنه آخه من به عنوان یه گوساله باید چه کار کنم تا اززندگی لذت ببرم ؟؟؟ حالا لذت بردنش پیشکش فقط تلخ نباشه کافیه!!!ولی این طلسمه مگه می ذاره اصلن من دارم زندگی می کنم ؟؟؟ این که هر روز صبح ازخواب پا بشم وبا تعجب ازخودم بپرسم من هنوززندم؟ در طول روزم که دیگه گفتن نداره ...غصه خوردن در هر لحظه وهر ساعت کاریه که من بر طبق عادت معهود انجامش می دم و واقعن دلیلشو نمی دونم!!! یعنی اینه زندگی من یه زندگی خسته کننده و تکراری هر روزش یکنواخت تر و گند تر از روز قبله من که نمی تونم اسمشو بذارم زندگی حتی مرگ 360درجه ازاین حالت بهتره چقدرسخته زندگی بین یه مشت کفتارزبون نفهم! می خوای تنها باشی نمی ذارن همش بهت حمله می کنن دیگه اون موقعه که باید شاخشون بزنی می خوای تنها نباشی و باهاشون حرف بزنی زبونتو نمی فهمن واقعن می مونی چی کا رکنی؟ بهترین راه حله ممکن اینه که بمیری !!! ولی من فکرمی کنم این کفتارا تو جهنمم دست از سر کچل ما بر نمی دارن آخه منه گاو با این کفتارای زبون نفهم چی کار کنم؟؟؟: + نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386 0:16 توسط ناهید
گرچه در شطرنج عشقت شاه قلبم مات شد ،در حقیقت باختم اما تو فراموشم مکن + نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386 2:55 توسط ناهید
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است + نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386 1:51 توسط ناهید
آن زمان که می خواستم باشم خواستندکه نباشم، وقتی می خواستم نباشم خواستند که باشم آخرمن با کدامین ساز این آدمک های دمدمی مزاج دنیا باید برقصم هر کدام نغمه ای سازمی کنند وانتظار دارند که به سازشان برقصم دنیا پراز این آدمک های کثیف و متعفن شده است نمی دانم این مخلوقاتی که دور و برم درحال جنب وجوش هستند آدم هستند یا آدمک؟ راستی می دونین فرق آدم وآدمک چیه؟ + نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386 1:2 توسط ناهید
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل بخت بد بین کز اجل هم می باید ناز کشید + نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386 22:36 توسط ناهید
دیگرامیدی ندارم آخرین امیدم را در ناکجا آباد جا گذاشتم باز گشتم اینک خسته و تنها وبه نقطه آغاز می نگرم کجا بودم چه کردم؟ هیچ نمی دانم فقط می دانم دیگر آغازی نیست من به انتها رسیدم ونمی دانی چه سخت است در آغاز راه به پایان رسیدن! + نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 1:40 توسط ناهید
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 0:3 توسط ناهید
خداوند در ریزه کاری هاست ما ایرانی ها چه جزو عوام باشیم وچه مثل من ادعای روشنفکری داشته باشیم ،چه مینی مال بنویسیم چه هگزاد سیمال وچه اکتال وچه هر چیز دیگر یک ویژگی مشترک داریم :کلی گوییم وبس. داستان هایی با تم کلی،نمایشنامه های کلی ، جملات قصار کلی ،آه کشیدن کلی،خندیدن کلی و حتی توجه به جزئیات برای توصیف یک چیز کلی . من مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که حیف است این لحظه ها خرج یک زندگی کلی شود + نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 0:2 توسط ناهید
به تو سپرده بودمش با هزار و یک امید وامروز برای هزارو یکمین بار دلم رو می برم تا شکستگی اش رو ... گچ بگیرند!!! + نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386 0:1 توسط ناهید
|
| ||||||