|
...وبه همین سادگی باختم ! + نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 2:44 توسط ناهید
سهراب که میگفت زندگی زیباست کجاست؟!؟کجاست تا ببیند چگونه این زندگی زیبا را با تمام مخلفاتش یکجا بالا می آورم
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 12:44 توسط ناهید
من پشیمان نیستم در خیابانهای سرد شب من پشیمان نیستم خ د ا ح ا ف ظ یک جهنم زیرکانه بهتر است از یک بهشت احمقانه + نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 17:10 توسط ناهید
در انتظار چیستی؟! + نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 21:11 توسط ناهید
زندگی به مرگ گفت:چرا آمدن تو رفتن من است؟چرا خنده ی تو گریه ی من است؟مرگ حرفی نزد!!! + نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 0:18 توسط ناهید
در جنگی برابر ثمره ی قرن ها کودکی را در آنی باختم و چشمانم را به جرم معصومیتی کودکانه به دار تنهایی اویختم تا همگان عبرت گیرند . + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 1:7 توسط ناهید
من بازنده ی بازی ای شدم که خودم هم بازیگرش و هم داورش بودم + نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 4:5 توسط ناهید
مهم نیست + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 21:21 توسط ناهید
در من دختر جوانی غرق شده است و از درون من زنی پیر هر روز همچون ماهی هولناکی به سوی او خیز بر می دارد.عجوزه ی زشت گمکرده اش را از من می طلبد حالم از دیدن قیافه ی زشت و وقیح اش بهم می خورد...روزها ماهها و سالها از پی هم میگذرند عجوزه ی پیر همچونان هر روز همراه من است بوی تعفنش بد جوری آزارم می دهد اما نیاز موهومی به همدمی با او در من شکل میگیرد. به همه چیز ...قیافه ی نفرت بر انگیزش بوی تعفن نگاه غضبناک و حتی تک تک سلولهای خشکیده ی بدنش خو گرفته ام...در این بدن مچاله شده دیگر عجوزه را نمی بینم در چشمان غضب آلودش دو چشم روشن و زیبا می بینم بوی تعفنش برایم به عطر آشنای گم کرده ای دیرین می ماند در تماس با پوست زمخت و چروکیده ی عجوزه گرما و لطافت پوست او را احساس می کنم. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 16:36 توسط ناهید
|
| ||||||