...وبه همین سادگی باختم !
+
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 2:44 توسط ناهید
سهراب که میگفت زندگی زیباست کجاست؟!؟کجاست تا ببیند چگونه این زندگی زیبا را با تمام مخلفاتش یکجا بالا می آورم
او که میگفت تا شقایق هست زندگی باید کرد کجاست تا داغ شقایق را ببیند
سهراب مرد!شقایق پژمرد!
ومن سیب گندیده را به رهگذر خواهم داد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 12:44 توسط ناهید
من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم درد آلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابانهای سرد شب
جفت ها پیوسته با تردید
یکدیگر را ترک می گویند
در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدائی نیست
من پشیمان نیستم
قلب من گوئی در آنسوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
خ د ا ح ا ف ظ
یک جهنم زیرکانه بهتر است از یک بهشت احمقانه
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 17:10 توسط ناهید
در انتظار چیستی؟!
اینچا هنوز تاریکیست.
تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبختی خواهی نگریست
در حالیکه دریچه مسدود است...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 21:11 توسط ناهید
زندگی به مرگ گفت:چرا آمدن تو رفتن من است؟چرا خنده ی تو گریه ی من است؟مرگ حرفی نزد!!!
زندگی دوباره گفت:من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه،من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی،مرگ ساکت بود زندگی گفت:رابطه ی من و تو چه احمقانه است!!!زنده کجا؟گور کجا؟دخمه کجا؟ نور کجا؟غصه کجا؟سورکجا؟اما مرگ تنها گوش میداد زندگی فریاد زد:دیوانه لا اقل بگو چرا محکوم به مرگم؟و مرگ آرام گفت:تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده ای.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 0:18 توسط ناهید
دخترک حامله بود اینو میشد از روی تهوع و استفراغ هر لحظه اش فهمید طوریکه حتی پیرمرد نابینای سر کوچه بالایی هم متوجه شده بود .
اما اونی که باید می فهمید نمی فهمید!شایدم خودشو به نفهمی میزد! اما ...نه ...نه ...اون حق داشت! آخه اون هیچ حسی برای درک این موضوع که روزهاست موجودی شریف درجان دخترک ریشه دوانده نداشت.
اون لعنتی نه حس بینایی داشت تا بتونه چشمان منتظر و التماسگر دخترک رو بینه و نه حس چشایی داشت تا بتونه طعم تلخ لبای دخترک رو بچشه ونه حس لامسه تا بتونه بدن سرد دخترک احمق رو لمس کنه و نه حس شنوایی تا بتونه ضجه های درد آلود دخترک تنها رو بشنوه اون حتی حس بویایی هم نداشت تا بتونه مثل پیرمرد نابینا بوی تعفن آزار دهنده ی دخترک غریب رو بفهمه و این موضوع بیش از هر چیز دیگری دخترک را آزار می داد.
تو خماری بمون
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386 23:38 توسط ناهید
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند

+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 1:23 توسط ناهید
در جنگی برابر ثمره ی قرن ها کودکی را در آنی باختم و چشمانم را به جرم معصومیتی کودکانه به دار تنهایی اویختم تا همگان عبرت گیرند .
بوی تند نفس های گرم آزارم می دهد و از سردی نگاهی که وجودم را سوزاند به آتشی استخوان سوز پناه می برم می گویند آتش مقدس وپاک کننده است شاید دوباره معصومیتی متولد شد و آینه که تصور مجسم حماقت هایم است دیگر به من نیشخند نزند .
آخرین جرعه ی شور بختی را روی آتش می ریزم شاید شعله ورتر شود عروسک چوبی کودکی ام را در آتش می اندازم چشم های معصومش با شرارتی پلید در آتش می درخشند التماسم نمی کند گویا تن چوبی اش هیچ ارزشی برای چادر خیمه شب بازی قایل نیست .
لبخند ترسناکی می زند بد جوری نگاهم می کند در دلم چیزی فرو می میرد
عجیبه عروسک اصلا آتیش نمی گیره همین جوری می خنده ... می خنده ...
بلند و بلندتر از صدای خنده هاش کر میشم ...
آتیش خاموش شده عروسک سالم سالمه ...کنار آتیش فقط یه اسکلت استخوانی باقی مونده ...پس من کجام؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 1:7 توسط ناهید
من بازنده ی بازی ای شدم که خودم هم بازیگرش و هم داورش بودم
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 4:5 توسط ناهید